تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

چه فراموشی نکبت باری ست !

وقتی من و پاییز

حسرت صمیمیت های کهنه ی هم را نمی خوانیم

 

یا در حوصله ی من

خش خش آموزنده ی او نیست

یا بر حقیقت برهنه ی او

گام های جوینده ی من ...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21  توسط بیژن  | 

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد ؟

حافظ

 

جا گذاشتیم

تا در کابوس پریشان جستجوهام

حقیقت بی تردید

بر جای مانی ...

 

نیافتی ام

در جشن هزار روز ِ دل تنگی

تا در قاب خاکستری پرسه هام

جز آبی عشق

نیابی ...

 

خطوط مبهم فاصله

درست مثل لرزش ترسیم من

نگاه تو

از روز اول

مانده بی پاسخ ...

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1386ساعت 19  توسط بیژن  |