|
نوشته های بیژن داوری
|
هزار خواب
از تبار آینه ات
دور افتاده ام
اسیر این بیداری مبهم و مسکوت ...
بدرقه ام کاش لااقل
میله های نفرین نبود ...
نگاهت را حلالم كن
كه تقدیر من و تو
ماندگاری در میان خاطرات كهنه
شاید نیست
این لحظه كه مهمان نگاهت می شوم
شاید كه پایانی برای فهم این دلدادگی باشد
( و فرداها
غروب سرد را
دستان دیگر
صیح گرما بخش و امید وخیال و شور و شیدایی )
نفهمیدیم اما
دوردست عشق را
آخر حكایت چیست ...
نگاهت را حلالم كن
" تو ای همدرد درد آمیخته با چشم هایت آشنا دردم "
كه درد ست آشنایی و
نگاهت حرف هایی تازه از دردآشنایی
من
بی آشنایی با نگاهت
قصه ی تسليم يك مردم ...
نگاهت را حلالم كن
" كه دنیا بی نگاهت رنگ تردید است " و
رویاها
فقط تندیسی از تنهایی و شب های بیداری
نگاهم كن
نگاهم كن
نگاه تو
گریز سبزم از فرسایش سیمانی شب كوچه های ساكت مرگ و
از این زیستن
با رنگ ها و رنج های تكراری...
