|
نوشته های بیژن داوری
|
آنقدر بزرگ بودی که با رفتنت
چیزی از مهربانی کم شد
دستانم از ستاره کوتاه
و گلدان هایم بی سروسامان ...
مادر بزرگ !
هنوز داغ افتادنت
بر پیشانی پشت بام است
و پله ها
مبهوت افتخار رساندنت به خدا
چه کسی می دانست
که آشناترین عابر شب کوچه های دوردست بارانی
با لبی تشنه
به مرگ افتخار همراهی خواهد داد ؟

دیگر عاشقانه ای نیست
تا در آن درنگی باشد
یا نباشد
وقتی پرنده به پرواز شک می کند
آقاق هم بی شکوه می شوند
و خاک را می بینی
که بی تعارف تر از همیشه
مأمن بی اعتبار ترین ها می شود ...
