|
نوشته های بیژن داوری
|
خواب می دیدم
تو را در سینه ی دریا
سوار قایقی زیبا
هوا آرام آرام است
صلای زندگی رام است
و طوفان شد
تو رفتی
قایقت گم شد
صدای خنده ام خشکید
و در دریای چشمانم تلاطم شد
دوباره خواب می دیدم
تو را و قایقت را باز
به من گفتی برای رفتنم تنهای تنهایم
بیا تا باز رفتن را بسازیم
یدون من
بدون تو
ولی با هم
تو دستان مرا خواندی و من دست تو را
و من خندیدم و گفتم :
مسافر ! کفش هایت کو ؟
و فردایش تو را دیدم
بدون کفش هایت
بدون قایقت اما سوار تازه ای بودی
همان قایق ولی با چرخ و با آهن !
سوالم مرد و لبخند درون قلب من خشکید
به جای تابش خورشید
صدای اشک در چشمان من تابید
نپرسیدم مسافر کفش هایت کو !
و شاید این همان تعبیر خوابم بود :
... و طوفان شد
تو رفتی و قدم هایت به جای قایقت گم شد ...
24 مهر 85
آرام آمدی
آنچنانکه با قدم هایت
دنیای فرضیات دلخوشم
یادآور داستان موج و قصر شنی شد
بی صدا آمدی
نفهمیدم
چه شد که این همه ناگفتنی را
گفتن
توانستم
همیشه
با تو
رنگ هنوز یافت
کودکم
با درد خود را آشنا
و بهار بازیگوشم
برگ های بهتش را
مبتلای سر به زیرترین سقوط پاییزی ...