|
نوشته های بیژن داوری
|
با قبای سبز و دست های سبز
کویر تشنۀ اذهان را
بارور کردن
کار هرکس نیست
ای کاش ندایی
همآره زنده تر از هر فریاد
تپنده تر از قلب دوست دارانت
به گوش آسمان برسد :
« دست های خالی دلیل قلب های خالی نیست ... »

کجای زندگی ام ایستاده ام اکنون
که در ستیزه های بیم و امید
بلند ترین اندیشه ها هم سپر انداخته اند ؟
گاه و بیگاه به خود طعنه زنان می گویم
کجاست آن معلم بدخلقِ پندآموزم
که ضرب ترکه اش
به جز به دست خویش
فرود درد نشد
کجای این معلمم اکنون ؟
شاید این مهر، ماهِ دلجویی ست
ترکه را قاب می گیرم
زخم ها را می بوسم
و بازانجامِ این سرانجام را
پاییز دیگری خواهم ساخت ...
![]()
چه حرف ها در سینه
که آهسته
با تو نجوا نکردم
غنچه ها بی نوازش دست ها
و برگ ها بی طنین گام هایمان
راه پیش روی من و تو
انعکاسی از منطقِ تسلیم بود
تا خواستی همسنگ آنچه عشق نامیدیم...
به باور تقویم
کار از کار گذشته !
و در هزار توی خاطرات من
" هر نماد و نمود "

طِراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
تازه باران نگاهت زده بود
میان شاخه های خشکِ زمستان زده ام
زمین دوباره آرزویت کرد
زمان به چشم سبزتر آمد
جوانه جرأت یافت
حیات چهره نمود
امید رنگ رستخیز گرفت
تن عریانم از آفاق بهاری را دید
ریشه از خواب تبردار پرید ...
جرمم این بود و باد سرد حسود
چه ظالمانه به اعدام خنده هام آمد ...

ایستاده در نظارۀ چرخش های پوچ
هم پیاله با دو سه عکس
الاغ خاکستری یادگارت
در آغوشم میگیرد
و لبان بسته ات
می کوشد تا نخستین تبریک باشد

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
