تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

با قبای سبز و دست های سبز

کویر تشنۀ اذهان را

بارور کردن

کار هرکس نیست

 

ای کاش ندایی

همآره زنده تر از هر فریاد

تپنده تر از قلب دوست دارانت

به گوش آسمان برسد :

« دست های خالی دلیل قلب های خالی نیست ... »


+ نوشته شده در  هشتم مهر 1388ساعت 23  توسط بیژن  | 

کجای زندگی ام ایستاده ام اکنون

که در ستیزه های بیم و امید

بلند ترین اندیشه ها هم سپر انداخته اند ؟

 

گاه و بیگاه به خود طعنه زنان می گویم

کجاست آن معلم بدخلقِ پندآموزم

که ضرب ترکه اش

به جز به دست خویش

فرود درد نشد

کجای این معلمم اکنون ؟

 

شاید این مهر، ماهِ دلجویی ست

ترکه را قاب می گیرم

زخم ها را می بوسم

و بازانجامِ این سرانجام را

 پاییز دیگری خواهم ساخت ...

Ego

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 12  توسط بیژن  | 

چه حرف ها در سینه

که آهسته

با تو نجوا نکردم

غنچه ها بی نوازش دست ها

و برگ ها بی طنین گام هایمان

راه پیش روی من و تو

انعکاسی از منطقِ تسلیم بود

تا خواستی همسنگ آنچه عشق نامیدیم...

به باور تقویم

کار از کار گذشته !

و در هزار توی خاطرات من

" هر نماد و نمود "

فرزند ناخواستۀ لحظه های گذشته ...
 
Adieu
+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1388ساعت 16  توسط بیژن  | 

طِراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

 

تازه باران نگاهت زده بود

میان شاخه های خشکِ زمستان زده ام

زمین دوباره آرزویت کرد

زمان به چشم سبزتر آمد

جوانه جرأت یافت

حیات چهره نمود

امید رنگ رستخیز گرفت

تن عریانم از آفاق بهاری را دید

ریشه از خواب تبردار پرید ...

 

جرمم این بود و باد سرد حسود

چه ظالمانه به اعدام خنده هام آمد ...

دریافت تصویر با شعر

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1387ساعت 23  توسط بیژن  | 

ایستاده در نظارۀ چرخش های پوچ

 

هم پیاله با دو سه عکس

 

الاغ خاکستری یادگارت

 

در آغوشم میگیرد

 

و لبان بسته ات

 

می کوشد تا نخستین تبریک باشد

برای بیست و چهار سالگی ام...

تسلیت به اهالی فلسفه بخاطر درگذشت دکترزاکر زادۀ نازنین
تولدم مبارک!

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1387ساعت 14  توسط بیژن  | 

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


فروغ حادثه ای نیست درخیال و سکوت
شب است و بغض و پنجره
ستاره هست و نگاه
و خاطرات رنگ برگشته
 
تنی نمانده بسوزم
به انتظار قسم !
دلی نمانده دگر
درد را بفهم باز
گریز بماند
کجاست روزنه تا روزهای سرگشته ؟
 
کجاست طرح خنده های تو؟
به موازات آسمان،کوچه ؟
کجاست مستی دیدارهای پی در پی؟
کجاست دل تنگی ؟
هنوز بوی تو دارد همیشه های دلم
 
حسرتی نیست در کمین اینجا
کینه ای نیست مشت کرده،نهان
به سرانگشت یادگار آن سفر کرده
به جای مانده فقط رد مبهم «تنها»
به زمستان شیشه های دلم...
 
 


 

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1387ساعت 13  توسط بیژن  |